X
تبلیغات
html> "روزهـــــــــــــــــــــــاي سـوختـه"

يك سال و هشت ماه و 29 روز و ديگر هــــــيچ ...."اين بار رفته ام"

دریا عاشق بود ....

با تمام وسعت خویش دل را به ساحل بسته بود ...

هر غروب که میشد دل دریا هم میگرفت ..

گویی طوفان قلقلک میداد

"تمام عشقی که در دل دریا آرام خفته بود ...."

دریا ساکت بود ...

اما "امان"

امان از دلتنگی ...

چنگ میزند به تمام دار و ندارت و میفشارد بغضی که مدتها پنهانش

کرده بودی ...

"متولد شد "

موجهایی که وحشت در دلها می انداخت ....

همه دور میشدند ...

"دور"

خیلی دور ...

و دریا همچنان عاشق مانده بود ...

کسی خبر از دل پر خونش نداشت ....

موجها به سرعت خود را به ساحل میکوبیدند

و ساحل استوار تر از همیشه مینگریست ....

هر تلنگر دریادل ساحل را دورتر میکرد ...

و دریا از عشق میسوخت ...

"هرچه عاشق زارتر

معشوق از او بیزار تر"

دریا حل کرده بود تمام بی تفاوتی ها را ...

حتی عشق را ...

و این بار ساحل تکانی خورده بود ...

آری او هم دل به نیلگونی آسمان داده بود

"آسمانی که بین ساحل و رود به نیرنگ خفته بود"

******

به یه جایی از زندگی که رسیدی

میفهمی درد رو نباید امتداد داد

باید از بعضی ادما بذاری و بگذری

اصلا یه جا که رسیدی

خسته میشی

اما نه از دوس داشتن

خسته میشی

از

نبودنا ...

نخواستن ها ....

نیومدن ها ...

بافته و تافته های رنگی خودت ....

دل که میدی

خیال میکنی پیدا کردی ...

همون که تا ابد باهات میمونه....

با یه اس چنتا قرار

چنتا زنگ و یه مقدا ادا اطوار

دل میدی...

غافل از اینکه یه روزی به نحوی میره...

تو میمونی و یه دنیا غصه

و "انتظار"

یه مدت روزارو میشمری ...

از شمارش انگشتات میزنه بالا...

هفته ...

ماه ...

سال ...

میگی امروز میاد ...

نه فردا دیگه حتما برمیگرده...

شاید ماه بعد اومد ...

بلاخره میاد ...

یه چیری رو خوب میدونی ...

"اون برا همیشه رفته"

به چیزایی که داشتی و از دس رف ...

چیزایی که لایقش بودی و خودت نابود کردی ...

آدمایی که خیلی بهتر از اون بودن ...

و کلی آرزو...

همش دود ..."

از یه جا به بعد میفهمی که هیشکی موندنی نیس ...

نه خونوادت

نه دوستات...

نه عشقت ...

همه به نحوی ترکت میکنن...

یکی با مرگش

یکی با خیانتش

یکی با دوروییش ...

"هر رابطه ای یه روز تموم میشه"

خیلی چیزارو اشتباه فهمیدیم...

اصلا اشتبا یادمون دادن ...

کی میگه زندگی میگذره؟؟؟؟

"زندگی نمیگذره ... منو تو میگذریم"

یه روز میشیم ...

تلی از خاطره ها ...

کی میگه خاطره ها موندنی اند

"خاطره ها محکوم اند ... محکوم به فراموشی"

اگه قرار به برگشتن بود

تموم رفته هامون تا الان "برمیگشتن"

بیخودی منتظر نباش

راز شاد زیستن میان یک جمله خفته است

"دل به چیزی که ماندنی نیست نبند"

همه چیز از دور خوش است

دریا ..

رودخانه ...

موج...

عشق ...

"غرقش که شوی پس ات میزند"

چاره ای نیست ...

این روزها همه آشفته اند ...

زیاد که باشی حیف و میل میشوی ...

و کم بودنت تنها چاره ی "عزیز" ماندنت خواهد بود ...

"مانده" هایت را بردار و برو ...

اینجا

"هیچ پس مانده ای قیمت ندارد"

مفت هم نمیخرند ...

مگر اینکه به اجبار

فراموش نکن به اجبار

"به دوش ات بکشند"

زندگیمان کوتاه بود ...

و مدعی ها بسیار ...

خوب اطرافت را بنگر ...

چه هارون باشی

چه موسی

یک روز میروی ...

و تنها چیزی که از تو میماند ...

"غباری بیش نیست"

این روزها عجیب بزرگ شده ام ...

حرف زدنم بزرگتر ...

شاید لقمه ای بزرگتر از دهانم  برمیدارم ...

اما خوب یاد گرفته ام ...

"برای هضم و خوردن بزرگترین ها باید تیکه تیکه اش کرد"

بگذار مسخره ات کنند

یک روز دنیا به بزرگی اندیشه ات پی خواهد برد ...

یک روز دنیا به بزرگ بودن افکارت

"قد خم خواهد کرد"

گوشهایت را باز کن...

چشمهایت را بازتر ...

رفتنی رفت ...

شکستنی شکست ...

میدانم پشت سرش آب نه "اشک" ریختی ...

اما رفت ...

بگذار برود ...

یک روز ...

جایی برحسب اتفاق

شاید دلتنگی آنقدر بر دلش هجوم آورد ...

که تو و تمام خاطره هایت دق اش بدهد ...

"همان که به دلت دقتی نکرد"

گویی کوله بارم را بسته ام ...

میخواهم بروم...

دلم پرواز میخواهد ...

کجایش را نمیدانم ...

از "نماندنی" ها بیزارم ...

همه چیز را جمع کردم ...

احساسم ...

محبتم...

عشق

حتی دوس داشتنم را ...

دیگر ارزانی کسی نمیکنم ...

از جنس سکوت شده ام ...

هیچکس ته دلم را نمیداند ...

نوشته هایم بوی فلسفه میدهد ...

اما درونش یک احساس خفته است ...

بیدار نمیشود ...

ماندنی را همینجا میگذارم و میروم ...

دلم میخواست ببندم ...

تمام نوشته هایم را ...

درش را تخته کنم..

اما....

یک روز برحسب اتفاق

کسی پایش به اینجا خواهد رسید ...

او هم عاشق است

دلش شکسته ...

بخوان"

از ابتدایش....

این روزها هیچ چیز معنا ندارد ...

همه چیز ارزانی خودت ...

دلت را بردار و برو ...

او رفت ...

"برنمیگردد"

تو هم برو

"برنگرد"

خواسته هایت را دست کم نگیر ...

آمده ای زندگی کنی ...

نه فقط زنده بمانی"

"به آرزوهایت رنگ بده"

مخاطب خاص:

شاید انتخابم اشتباه بود ...

و رفتنت یک تلنگر ...

دیگر مثل قبل ها نیستم ...

فرهاد هم اگر در زمان من میزیست

شاید شیرین ها زیر سر داشت ...

و لیلی

دلش را به یک سقف شیشه ای "میفروخت"

تقصیر تو نبود ...

مشکل از من بود ...

"دست خالی به میدان بروی بازنده ای"

و قانون ندانی

محکومی

محکوم به "شکست"

محکوم به "گناه"

دیگر غصه ات را نمیخورم ...

برایم مهم نیستی ...

"شاید هرگز خوب نبودی"

"اما آنقدر از خوب بودنت برای دیگران گفتم"

این روزها هرکس سراغت را میگیرد شرم میکنم بگویم ...

"لعنتی رفته است"

این قانون من است ...

این روزها هرکس بماند در یادم حضور دارد ...

"نباشی"

حتی چند روز

"فراموشت میکنم"

میروم سمت خود و دنیای صورتی ام ...

اتفاقی هم ببینمت دیگر نمیشناسمت ...

تو ستاره هایت را بشمار ...

به خودت که بیایی

"ماه پریده است"

****

وقتی قالب عوض کردم

یعنی یه قدم به سمت فراموشی ...

کمتر فک میکنم...

اگه برگشتنی بود میومد ...

این روزا خیلی پاستوریزه شدم ...

یه دختر غرق یه دنیای دخترونه...

کفش های صورتی ام را پا میکنم ...

پا میگذارم روی تمام نبودنهایت ...

نباش ...

نبودنت فاجعه نیست ...

تو به فاحشه هایی برس

که دیگری را ببینند از یاد رفته ای ...

به جهنم که نیستی ...

"یک روز دلت را خون میکنم"

روزی که حسرت یکبار بودنم را خواهی کشید ....

تمام شب های پردردم ارزانی ات ...

تو هم ارزانی دیگران ...

هر دستی که به دست دیگری خورده باشد دیگر دست اول نیست ...

به قیمت کهنه هم نمیخرم ...

برای آمدنت هم دعا نمیکنم ...

رفته ای ؟

خدا به همراهت...

"سنگ که باشی برای بریدنت سنگ لازم است"

از جنس "الماس"

برای خودت باش ...

رنگی بپوش ...

شیک بگرد ...

بلند بخند ...

اشک نریز ...

غصه نخور ...

دیگران را عدد هم حساب نکن ...

دلتنگ نشو ...

تنها بگرد ...

برگ ببین اما ریشه را به خاطر بسپار ...

محکم باش ...

برای برآوردن آرزوی کودکی ات "گام" بردار

آری به سمت آرزوی کودکی ام میروم...

"فقط برای برآوردنش" دعا کنید ...

عسل نوشت:همه چیز کودکانه بود ... یک خواب ترش و شیرین ...

امروز از خواب برخاسته ام ...

خمیازه میکشم

اما دیگر خوابم نمی آید ...

صدقه میدهم

"بلا دور شد"

خدا از سر همه تان دور کند ...

مرسی که کل این یه سال و هشت ماه و ۲۹ روز کنارم بودین

خوندین

گاهی پابه پام غصه خوردین...

رفتنی ها رفتن...

موندنی ها موندن و سر زدن ...

از این به بعد این وب آپ نمیشه ...

میخواین پاک کنین ...

نمیخواین بعنوان یادگاری از یه دل شکست خورده نگهدارین ...

"راستی از این به بعد دیگه شکست خورده نیست"

بهترم ...

میدونم لوس بودم ...

اما مرسی که "بودین"

اجرتون با خدا ...

همتون را به خدام میسپارم ...

اشتباه بود ...

پاییز بودن برای کسی که به نیرنگ بهار خفته است"

آه رود بیچاره ...

کویر بودن سرنوشت دل بستن ات به "خورشید بود"

"یک دنیا به احترام دلم فقط "مرا"

دعا میکند

آن روز دور نیست

میفهمید ....

"چند روز  دیگر دخترک پاییزی دوباره متولد خواهد شد"

این بار از جنس امید ...

به رنگ شادی ..

تنها به یاد خدا....

فراموشش کن

"چاره ای نیست"

                                                                 "خدانگهدار"

+ تاريخ یکشنبه سی و یکم شهریور 1392ساعت 22:19 نويسنده عسل |

میروم ...

گم میشوم لای ثانیه ها دقایق حتی

"روزها"

اما هرروز یک حس تکراری

اما "ناب"

یک امید همیشگی

"اما" پوچ و واهی

یک نام آشنا

یک سفر به یک "خاطره"

تلنگر میزند احساسم را

"ومن باز"

پناه می آورم

به تنها سرزمین دلتنگی هایم ....

جایی که نه "تو" می آیی

و نه

"حتی میفهمی"

و من باز دلتنگم

به پهنای یک زندگی

******

خبری نیس ...

اون اس ام اس بی جواب موند ....

مخاطبم نفهمید شاید یه نفر مدتها ساعتها حتی روزها منتظر جوابش موند

آهان یه چیزی

یه حماقت عسلی یگه...

فردای اون روز یه شماره ۳ بار ز زد ...

تموم مزاحم ها یه ور ...

اما این شماره ۴ رقم اخرش شامل دورقم اخر اون خطش که خاموش

بود

و دو رقم اخر همین خطش که من اونروز اس دادم...

چه ذوقی میکنم

وقتی گمان میبرم شاید تو باشی

درونم غوغا میشود

دیوانه این فقط یک "تشابه است"

متشابه تو بودن هم زیباست

ز ردم گفتم شاید تو باشی ....

صدای تو نبود...

گف میتونیم باهم دوس باشیم...

گفتم نه نمیتونیم....

قطع کردم....

دیگه ز نزد ...

دیگه  نه جلو کسی وامیدم که دلتنگم....

نه حتی منتظر ...

"نیستم"

کاریت ندارم ...

دیشبم نفهمیدی دلتنگ بودم....

وقتی اس دادم و دلیور نشد ....

خاموش بودی ...

گوشی رو برداشتم ....

یه حس ...

خیلی ها اس میدادن ...

دوستام بعد مدتها ....

اینو اون و خیلی های دیگه...

لای تمواون آدما

"هشت نه نفر میشدن"

جای تو خالی بود...

دوباره غرورمو شکستم....

غروری که فقط جلو تو خم میشه...

یه جمله ذهنم رو قلقلک میداد ...

جمله که نه یه متن:

در این شبهای نورانی

میان سجده سبزت

اگر رد شد

"خیال من"

دعایم کن...

فرستادم....

سند شد...

اما دلیور نه...

دلم افتاد به لرزه...

یه غوغا...

یه طوفان...

فک کنم خاموش بودی....

چشام پر شد ....

دیگه اس ام اس هیشکیو نمیدیدم....

فقط منتظر "تو" بودم

تو...

دلم گرفت ....

بغض گلومو فشرده تر میکرد

اما باید آروم میبودم...

باید قوی ...

دعای توسل خوندم....

گفتم اگه صلاحم نیس

نذار این پیام دستش برسه...

خب اگه چنروز روشن نکنه

دیگه هیچوقت نمیرسه...

اما اگه به صلاح هس دلیور شه...

یکم گذشت...

پلک هام سنگین شده بود ...

دیگه به کسی اس ندادم

گوشی رو برداشتم....

چشام برق میزد ...

"دلیور شده بود"

پس روشن کرده بودی ...

اما جوابی نیومد...

منتظر جواب نبودم

چون چیزی نبود که...

اما خوشحال شدم...

پس حالت خوبه....

"خداروشکر"

عشق و نفرت دوتا حس خیلی قوی ...

اگه حست نفرت بود

نباید اطرافم میپلکیدی...

ناید تموم دوستات یه چشمشون رو من بود یکی اونور...

نباید با دیدنم چشات رو میدوختی رو من

اما اگه دوس داشتن بود

این بار باید میگفتی...

زمینه فراهم کردم

که بگی...

که ابراز کنی...

"امون ا سردرگمی"

تو محکومی

"به بودن میان آسمان و زمین"

چنوقت پیش"یه نفر"

که داره بی صدا وبم رو میخونه....

"یه نفر که " میدونم خیلی اذیتش کردم

"یه نفر" که بخاطر احساسم مجبور شد پا رو احساسش بذاره

گفتم دعام برگرده:

گف:

چه دعایی. زیاد دعا کردم اما نشد حالا تو میخوای بادعا برش گردونی

دلم گرفت...

یعنی جدی جدی نمیشه؟؟؟؟؟؟

هیچ دعایی اون بالا نمیرسه؟

هیچ صدایی؟

این دوشبم ازت میخوام....

یا آرومم کن...

همونجور که قبل اومدنش بودم...

یا...

توروخداااااااااااااااااااا پسم نزن...

خدا قسمت میدم به امشب...

به اون کتابت ..

به علی...

امشب موضوع من و دلم رو حل کن

التماست میکنم...

بسمه...

خدا اگه واقعا صدامو شنیدی...

تو تموم این روز و ماهها

امشب معجزه کن...

"امشب خدا میخوام"

تو تصمیم بگیر ...

فقط جواب دلم را بده...

"امشب خدا میخوام"

عسل نوشت:امیر من هنوز میخوامت...

قسم به امشب

 

+ تاريخ دوشنبه هفتم مرداد 1392ساعت 20:38 نويسنده عسل |

"گام به گام تا تو ...."

شاید "دوس داشتنت "

شاید "تنفر"

و

"شاید یک عشق"

دیشب به زور گذشت ...

تا ۲ منتظر موندم ...

خبری نشد ...

بغض ...

"امان از بغض نصف شب"

گلویت را میفشارد

تا مرز خفه شدن میروی ...

خفه میشوی

"بدون اینکه نفست بند بیاید"

و

او

"لعنت به او"

با دیگری جای خالی ات را پر ...

"پرتر"

حتی

"اشباع میکند"

تو

لبریز از یک "عشق"

یک بغض"

بغضی کهنه ...

کاملا مندرس ...

اما او غافل

"غافل از تمام شکستنت

غافل از تمام شبهایی که به زور سحر شد

روزهایی که ۱۰۰ بار مردی و زنده شدی

اما او ...

او غافل از تو

و تو

"همچنان لبریز"

شبت که پر درد بگذرد ...

روزت که پر اشک شب شود ...

دردی که کشیدهخ ای

اما تجربه اش هم نکرده ...

"نامش مصلحت نیست"

عدالت هم نیست ...

"حتی حکمت"

نزدیکای ظهر ...

اس داد:

[من

 .

 .

.

اما بعدش دیگه ج نداد ...

بغض داشت خفم میکرد ...

شاید یه دوش آب سرد حالمو جا میاورد ...

اما نه نشد ...

بغض...

"امان از بغض لعنتی"

چشام پر شد ...

اشک ...

نباید اینجوری میشد ....

نباید ...

من

من تونسته بودم یه سال و نیم بی اون بمونم

پس چرا حالا گریه میکنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا ...

یه چیزی عین خوره وجودم رو میخورد

رفتم بیرون ...

پشت عینک دودیم

سر تموم چهارراه ها

شکست بغض لعنتی شکست

شیشه عینکم

تار شد ...

نباید میشد

"نباید"

اما شد ...

گریه کردم ....

یه حس قدیمی داغونم کرد

"کاش میدانست "

چه میکشم ....

سیگار نیست

نقاشی هم نیست ...

"درد میکشم"

"درد"

ادامه حرفام رمز داره ....

رمز رو فقط به کسایی میدم که

از اول وبم تا الان باهام بودن...

منو فهمیدن ...

فقط چند نفر ...

"کسایی که میشناسم ..."

 

 

 

 


ادامه مطلب
+ تاريخ چهارشنبه بیست و ششم تیر 1392ساعت 21:34 نويسنده عسل |

امشب طوفانیست ...

هوای دلم ابری ...

لعنت به این دلتنگی ....

آبرویت را میبرد ....

امان از شبی که دلت تنگ باشد ....

امان از لحظه ای که هوایش را کنی ....

جنون که به سراغت بیاید به این آسونی ها نمیرود ...

لعنت به دلی که پیس زده باشند ...

و دوباره تنگ شود ....

در جستجویش شبش از نیمه بگذرد ....

و باز اشتباه ....

و باز حماقت ....

وقتی بی خوابی بزنه به سرت همه غلط میکنی 

امان از لحظه ای که خرد شی ....

قلبم تند تند میزد ....

اینور اونور ...

نه خوب نشدم ....

رو تختم ....

طاق باز خوابیدم ....

خوابم نیومد ....

گوشی رو گرفتم دستم ....

شمارت تو این سیو نیس ....

لای مخاطبای سیمکارت بلاخره پیداش

کردم....

اما نه اون خطی که اون موقع ها بود...

اون که همون موقع آف شد

یه خط دیگت....

همون که هروقت اون آف میشد اینو روشن میکردی ....

یادم رف اینو بگم قبل این کارا به افشنین زنگ زدم خاموش بود ...

دلم گرفت ....

دلم شکست ....

چون تنها پل ارتباطیمون بود ....

فرازم که خاموشه

قلبم تند تند میزد...

از یه ور نگران شدم ....

از یه ور دلتنگ دلتنگ دل تنگ ....

لعنتی توکه نبودی ببینی چی کشیدم ...

مجبور بودم ....

یه متن به ذهنم اومد ....

عادت میکنم: به داشتن چیزی و سپس نداشتنش ...

به بودن کسی و بعد نبودنش ...

"تنها عادت میکنم اما فراموش نه"

سند کردم ....

دلم میلرزید ...

دستام ...

وای با چه لرزشی ارسال رو زدم ...

منتظر بودم اس نرسه

دلیور نشه ....

اما شد ....

"ارسال شد"

کل تنم به لرزه افتاد ....

تموم این ۱ سال و  ۶ ماه و ۲۳ روز

با زجر گذشت لعنتی

"زجر"

تموم این مدت این خطتت روشن بود و من

چشم به اون شماره ای میدوختم که همیشه داد میزد :

مشترکت خاموشه

"دوباره بمیر"

خبری نشد ...

جواب ندادی...

خواب از سرم پریده ....

انگار بدنم گر گرفته ...

تنم هنوز میلرزه ....

دلم ...

لعنت به دلم هنوز میزنه...

تند تند خیلی تند ...

همه اس میدن ...

ز میزنن...

جز "اونی که باید بزنه"

حسین پناهی راست میگفت:

یک فنجان چای هم مستت میکند به شرطی که اونی که باید باشه

باشه ....

و امروزم تلخ شد ....

دوباره نبودی ...

همه چی داره تو ذهنم بالا پایین میشه....

یعنی تموم اون نگاها اطراف من پلکیدن ها

زیر چشمی دیدنا....

نگاها....

همش فیلم بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چی بود؟؟؟؟؟؟؟؟

یه شماره غریبه ام ز زده...

دیگر نمیگویم شاید تو باشی....

منکه چشمهایم برداشت غلط میکند ....

"وای به حال گوشی ام"

ته دلم گردبادیست ....

و

این خود "یک فروپاشیست"

یک درد

یک زجر همیشگی

که هرروز دلت را سمباده میکشد

و تو

به جای براق و صیقلی شدن

میپوسی

عسل نوشت: میدانم همه اش کودکانه بود ...

دوس داشتنم

احساسم ....

عشقم

اما دلم که مال یک کودک نبود ...

اگر بود "صدبار فراموشم میشد"

جواب نمیدهی ...

و من

آرزو میکنم

کاش خواب باشی

"گمان میبرم خوابی"

فقط گمان میبرم....

میدانم بیجاست

 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و ششم تیر 1392ساعت 0:54 نويسنده عسل |

نگاه کن ...

نه میشود دلتنگت نبود ....

نه میشود فراموشت کرد ....

نگاه کن نه میشود لای خاطرات را سمباده کشید و 

تو را بیرون آورد ....

نه میشود حقیقی هم تو یافت ....

"این روزها نمیشود که نمیشود "

گاه گذشتن سخت است :

باید بگذری از یک عشق

یک دوس داشتن ....

یک احساس ...

حتی از یک "خیال"

زجرت میدهد ....

اما مجبوری بگذری ....

نکند دیر کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دیر بیایی و باز زود بروی ....

نکند اصلا نیایی؟؟؟؟؟؟؟

دوس داشتنی که رسیدن نداشته باشد دلت را میشکند ...

و عشقی که یکطرفه باشد

کمرت را ....

خدا به خیر کند چرا های امشبم را ...........

********

هیچ خبری نیس ....

نه خبری از تو ....

نه حتی "حسی برای نوشتن از تو"

فقط میگذرد ....

همه چیز اینجا میگذرد ....

"جز یادت"

یادت اگر میگذشت خوب میشد ....

راستی توهم یادم میکنی؟؟؟

لحظه ای که دنیایت پر میشود از دلتنگی ...

"لحظه ای که شادی "

میگویند عشق آن است که در اوج خوشحالی ات هم جایش را خالی کنی ...

چه برسد به ته تنهایی ...

اینجا "قعر دلتنگیست"

و یادت 

"اوج خوشبختی"

عسل نوشت:امیرم :

دقایقی دیگر دوباره سفر خواهم کرد ...

"سفری به خاطرات"

کافیست چمدانم پر شود از اشکهایم ....

راه می افتم ...

                                                    کاش میدانستی چه دردی دارد دلتنگی"

                                      شاید می آمدی


+ تاريخ دوشنبه هفدهم تیر 1392ساعت 22:8 نويسنده عسل |

میخواهم انقلاب کنم ...

علیه ذره ذره احساسم ....

اما فقط "خودم"منقلب میشوم ....

دلم میگیرد و باز میشکنم ....

من از درون میشکنم ...

اما تو لبخندهایم را میبینی .....

من از درون میسوزم ....

و تو شاهد آرام بودنم هستی ....

من از درون باخته ام ....

و تو ...

 "برد" هایم را میشماری ...

***

دلم لمس شده است ....

نه درک میکند ....

نه حتی حس ...

احساسش را کشته ام ....

"از آدمها متنفرم "

***

باید همه چیرو عوض کنم....

بهم ریخته است ....

احساسم ....

امیدهایم ....

حتی آرزوهایم ....

"همگی هرس میخواهند"

زیادی رشد کرده اند ...

"از بیخ خواهم سوزاند"

***

دارم سعی میکنم ...

بروز ندهم ....

نه خودم را 

نه تورا ...

همین روزها حوالی همین جاده رهایت خواهم کرد ...

تو برای همیشه رفتی و من بیخود منتظر مانده ام 

***

دیگر باور نخواهم کرد ...

حتی خیال هم نخواهم بافت ....

تا خودت نیایی ...

تا خودت نگویی ...

من خیالاتم را رنگ و لعاب نخواهم داد ...

عسل نوشت:چیزی نشده ...

از اون روز دیگه ندیدمش ...

امروز عجیب سخت شدم ....

عجیب تو فکرم ...

از آدما بدم میاد ...

نمیدونم چمه...

نمیدونم چرا ....

اما "منقلب خواهم شد"

امروز امتحانام تموم شد ...

چقد دوس داشتم ببینمت ...

اما باید بزرگ شوم ....

"تو تا خودت نیایی من خیالی نخواهم بافت"

از با تو بودن نخواهم نوشت ...

بی تو بودن ها زجرم میدهد ....

انگار باید تمام کنم....

"تو" یه روز میفهمی هیشکی مثل من نیس

هیشکی ...

چقد نیاز دارم به دعاهاتون....

غافل نشین




+ تاريخ سه شنبه بیست و یکم خرداد 1392ساعت 22:6 نويسنده عسل |

نوشته هایم ....

کل دنیای مجازی ام ....

حتی دستانم بوی

"تو"

را گرفته اند ....

کاش میدانستی هنوز هم به یاد تو مینویسم ....

*****

هفتم دوتا امتحانم تو یه روز افتاده بود ....

یکی ۱۱ تا ۱

دیگری ۴:۳۰

امتحان اول رو دادم ....

زود تموم شدم ....

تو حیاط با بچه ها جمع بودیم ....

یه صندلی اینور تر شیما تنها نشسته بود ....

رفتم پیشش ....

قرار داشت ....

داشتیم میحرفیدیم ....

"چشام دایورت ورودی ...."

یهو دیدم اومد ....

انگار بهم وحی شده بود ....

که میاد ....

وارد شد ...

"نگاش رو خودم ...."

نگام رو گرفتم ....

نزدیکتر شد ....

از جلوم رد شد ....

یه صندلی اینورتر راضیه و بقیه نشسته بودن ....

یه صندلی اونور تر چنتا دختر ....

نبش پله ها رو یه صندلی یه دختر تنها نشسته بود ....

که با همون چنتا دختر رو صندلی کناری میحرفید....

امیر نزدیک شد ....

دختره بلند شد ....

سلام داد ....

همکلاسیش بود ....

احوالپرسی کردن ....

نشست پیشش ....

نگام رو گرفتم ....

ناراحت نبودم ....

اما شادم نبودم ....

شیما حرف میزد ....

یه کلمه هم نفهمیدم .....

بی افش اومد ....

پاشد رف ....

رفتم پیش راضیه اینا ....

اینبار فقط یه نیمکت فاصله داشتیم ....

سرش رو انداخته بود پایین درس میخوند ....

دختره خودش رو کشیده بود کنارتر و با دوستاش که رو نیمکت وسطی بودن میحرفید ....

"یه دختر کاملا ساده"

خیلی ساده ....

من سر پا واسته بودم ....

گاهی قلبم تندتر میزد ....

دلم میخواس فقط نیگاش کنم

"آن روز وقتی سرت پایین بود "

تمام نگاهم را به "تو" دوختم ....

درونم بارها با "تو" حرف زدم ....

و "تو"

مخاطبت دختری بود که

"من"

نبودم ....

من از درون شکستم ....

و باز "لبخند " زدم ....

"لبخندهای تلخ را خوب آموخته ام"

 

گاهی اونم سری بلند میکرد ....

وقتی وانمود میکردم حواسم نیس ....

و گاه نگاها قفل میشد ....

"کاش تا ابد قفل میماند"

نگاهم میکنی ....

نمیدانم

"درونت چه میگذرد"

عشق؟

یا نفرت؟

هرچه باشد مهم نیست ....

من با نگاهای مبهم "تو"

"عجیب انس گرفته ام"

دقایقی گذشت ....

بدون اینکه حرفی به میان بیاید ....

بدون آنکه

من

و

تو

مخاطب هم باشیم ....

"دقایقی گذشت"

***

حراست اومد ....

داشت از پله ها میومد پایین ....

یهو چشش خورد به امیر ....

واستاد ....

نمیدونم چرا بهش گیر داد ....

سروصدا زیاد بود ....

یهو تموم نگاها دوخته شد رو اون ....

نمیدونم بخاطر تی شرت آستین کوتاش بود ....

یا پیش دختر نشستنش ....

درست نفهمیدم ....

شایدم چیز دیگه ....

فقط فهمیدم بهش میگف پاشو بریم بشین پیش من بخون ....

میشناسنش ....

مخصوصا باباش رو ....

پسر دیگه بود کلی بد و بیرا بارش میکرد ....

آقای ... میگف ... اما اون بلند نمیشد ....

نمیدونم چرا تموم نگام خیره بود بهش ....

ایندفعه فقط نگاش میکردم ....

میلرزیدم ....

تا حالا شکستنش رو ندیده بودم ....

دلم نمیخواس کسی کوچکترین حرفی بهش بزنه ....

آروم حرف میزد ....

نمیخواس پاشه ....

متوجه نگام شد ....

یه خنده اجباری گوشه لبش پدیدار شد ....

پاشد ....

با همون حرکات که خون  رو تو رگام به جوش میاره ....

اونا میرفتن ...

من میلرزیدم ...

تموم حواسم پرت شد ....

ول شدم رو صندلی ....

دلم میخواس اگه گناهه دختره بود بزنم لهش کنم ....

بد بگم ...

"منی که بزرگترین فحشی که بلدم بیشوره"

حتی به حراست ....

اما هول بودم ....

نگام خیره موند به در اتاق حراست ....

دقایقی گذشت ....

اومد بیرون ....

مستقیم سمت من ....

روبه روم ....

خیلی نزدیک ....

سرمو انداختم پایین ....

قلبم تند میزد ....

خیلی تند ....

واستاد کنارم ...

"لبه" ی نیمکت نشسته بودم ....

حس کردم میخواد چیزی بگه ....

نفس تو سینم حبس شده بود ....

بچه ها فهمیده بودن....

همه سکوت کرده بودن ....

خیره بودم به ورقه ....

اونقد نزدیک بود که حس کردم سایش رو ورقم افتاده

اگه تکون میخوردم بهش میخوردم

یهو نمیدونم چیشد ....

رف ...

انگار پشیمون شد ....

پشت سرمون از رو چمنا رف ....

جوری رف که دیگه ندیدمش ....

اون ساعت ۲ امتحان داشت ....

رف جلسه ...

مام رفتیم ناهار خوردیم برگشتیم همونجا رو نیمکت ...

سوالارو میخوندم ....

اصلا حواسم جمع نبود ....

یهو دوباره دیدمش ....

حتی نیگامم نکرد ....

مستقیم رف بیرون....

از اون روز دیگه ندیدمش .....

"همون روز ۳ بار اون شماره ز زده بود"

که حدس میزنم دوستشه ....

اما نشنیده بودم

وقتی کنارمی ....

دلم میخواهد خدا به تمام عالم "کات"

دهد ....

من باشم و

"تو"

فقط

منو "تو"

دلم عجیب هوای آغوشت را میکند ....

اما باز "نیستی"

***********

امروزم انتحان داشتم نبود ....

فقط فرازو دیدم ....

وقتی داشت رو پانل دنبال شماره صندلیش میگشت ...

********

عسل نوشت:بودنت آرامم میکند ....

باش ...

حتی از دور ...

"فقط تو باش"

 

+ تاريخ دوشنبه سیزدهم خرداد 1392ساعت 20:20 نويسنده عسل |

نوشته هایم ....

کل دنیای مجازی ام ....

حتی دستانم بوی

"تو"

را گرفته اند ....

کاش میدانستی هنوز هم به یاد تو مینویسم ....

*****

هفتم دوتا امتحانم تو یه روز افتاده بود ....

یکی ۱۱ تا ۱

دیگری ۴:۳۰

امتحان اول رو دادم ....

زود تموم شدم ....

تو حیاط با بچه ها جمع بودیم ....

یه صندلی اینور تر شیما تنها نشسته بود ....

رفتم پیشش ....

قرار داشت ....

داشتیم میحرفیدیم ....

"چشام دایورت ورودی ...."

یهو دیدم اومد ....

انگار بهم وحی شده بود ....

که میاد ....

وارد شد ...

"نگاش رو خودم ...."

نگام رو گرفتم ....

نزدیکتر شد ....

از جلوم رد شد ....

یه صندلی اینورتر راضیه و بقیه نشسته بودن ....

یه صندلی اونور تر چنتا دختر ....

نبش پله ها رو یه صندلی یه دختر تنها نشسته بود ....

که با همون چنتا دختر رو صندلی کناری میحرفید....

امیر نزدیک شد ....

دختره بلند شد ....

سلام داد ....

همکلاسیش بود ....

احوالپرسی کردن ....

نشست پیشش ....

نگام رو گرفتم ....

ناراحت نبودم ....

اما شادم نبودم ....

شیما حرف میزد ....

یه کلمه هم نفهمیدم .....

بی افش اومد ....

پاشد رف ....

رفتم پیش راضیه اینا ....

اینبار فقط یه نیمکت فاصله داشتیم ....

سرش رو انداخته بود پایین درس میخوند ....

دختره خودش رو کشیده بود کنارتر و با دوستاش که رو نیمکت وسطی بودن میحرفید ....

"یه دختر کاملا ساده"

خیلی ساده ....

من سر پا واسته بودم ....

گاهی قلبم تندتر میزد ....

دلم میخواس فقط نیگاش کنم

"آن روز وقتی سرت پایین بود "

تمام نگاهم را به "تو" دوختم ....

درونم بارها با "تو" حرف زدم ....

و "تو"

مخاطبت دختری بود که

"من"

نبودم ....

من از درون شکستم ....

و باز "لبخند " زدم ....

"لبخندهای تلخ را خوب آموخته ام"

 

گاهی اونم سری بلند میکرد ....

وقتی وانمود میکردم حواسم نیس ....

و گاه نگاها قفل میشد ....

"کاش تا ابد قفل میماند"

نگاهم میکنی ....

نمیدانم

"درونت چه میگذرد"

عشق؟

یا نفرت؟

هرچه باشد مهم نیست ....

من با نگاهای مبهم "تو"

"عجیب انس گرفته ام"

دقایقی گذشت ....

بدون اینکه حرفی به میان بیاید ....

بدون آنکه

من

و

تو

مخاطب هم باشیم ....

"دقایقی گذشت"

***

حراست اومد ....

داشت از پله ها میومد پایین ....

یهو چشش خورد به امیر ....

واستاد ....

نمیدونم چرا بهش گیر داد ....

سروصدا زیاد بود ....

یهو تموم نگاها دوخته شد رو اون ....

نمیدونم بخاطر تی شرت آستین کوتاش بود ....

یا پیش دختر نشستنش ....

درست نفهمیدم ....

شایدم چیز دیگه ....

فقط فهمیدم بهش میگف پاشو بریم بشین پیش من بخون ....

میشناسنش ....

مخصوصا باباش رو ....

پسر دیگه بود کلی بد و بیرا بارش میکرد ....

آقای ... میگف ... اما اون بلند نمیشد ....

نمیدونم چرا تموم نگام خیره بود بهش ....

ایندفعه فقط نگاش میکردم ....

میلرزیدم ....

تا حالا شکستنش رو ندیده بودم ....

دلم نمیخواس کسی کوچکترین حرفی بهش بزنه ....

آروم حرف میزد ....

نمیخواس پاشه ....

متوجه نگام شد ....

یه خنده اجباری گوشه لبش پدیدار شد ....

پاشد ....

با همون حرکات که خون  رو تو رگام به جوش میاره ....

اونا میرفتن ...

من میلرزیدم ...

تموم حواسم پرت شد ....

ول شدم رو صندلی ....

دلم میخواس اگه گناهه دختره بود بزنم لهش کنم ....

بد بگم ...

"منی که بزرگترین فحشی که بلدم بیشوره"

حتی به حراست ....

اما هول بودم ....

نگام خیره موند به در اتاق حراست ....

دقایقی گذشت ....

اومد بیرون ....

مستقیم سمت من ....

روبه روم ....

خیلی نزدیک ....

سرمو انداختم پایین ....

قلبم تند میزد ....

خیلی تند ....

واستاد کنارم ...

"لبه" ی نیمکت نشسته بودم ....

حس کردم میخواد چیزی بگه ....

نفس تو سینم حبس شده بود ....

بچه ها فهمیده بودن....

همه سکوت کرده بودن ....

خیره بودم به ورقه ....

اونقد نزدیک بود که حس کردم سایش رو ورقم افتاده

اگه تکون میخوردم بهش میخوردم

یهو نمیدونم چیشد ....

رف ...

انگار پشیمون شد ....

پشت سرمون از رو چمنا رف ....

جوری رف که دیگه ندیدمش ....

اون ساعت ۲ امتحان داشت ....

رف جلسه ...

مام رفتیم ناهار خوردیم برگشتیم همونجا رو نیمکت ...

سوالارو میخوندم ....

اصلا حواسم جمع نبود ....

یهو دوباره دیدمش ....

حتی نیگامم نکرد ....

مستقیم رف بیرون....

از اون روز دیگه ندیدمش .....

"همون روز ۳ بار اون شماره ز زده بود"

که حدس میزنم دوستشه ....

اما نشنیده بودم

وقتی کنارمی ....

دلم میخواهد خدا به تمام عالم "کات"

دهد ....

من باشم و

"تو"

فقط

منو "تو"

دلم عجیب هوای آغوشت را میکند ....

اما باز "نیستی"

***********

امروزم امتحان داشتم نبود ....

فقط فرازو دیدم ....

وقتی داشت رو پانل دنبال شماره صندلیش میگشت ...

********

عسل نوشت:بودنت آرامم میکند ....

باش ...

حتی از دور ...

"فقط تو باش"

 

+ تاريخ دوشنبه سیزدهم خرداد 1392ساعت 20:20 نويسنده عسل |

نوشته هایم ....

کل دنیای مجازی ام ....

حتی دستانم بوی

"تو"

را گرفته اند ....

کاش میدانستی هنوز هم به یاد تو مینویسم ....

*****

هفتم دوتا امتحانم تو یه روز افتاده بود ....

یکی ۱۱ تا ۱

دیگری ۴:۳۰

امتحان اول رو دادم ....

زود تموم شدم ....

تو حیاط با بچه ها جمع بودیم ....

یه صندلی اینور تر شیما تنها نشسته بود ....

رفتم پیشش ....

قرار داشت ....

داشتیم میحرفیدیم ....

"چشام دایورت ورودی ...."

یهو دیدم اومد ....

انگار بهم وحی شده بود ....

که میاد ....

وارد شد ...

"نگاش رو خودم ...."

نگام رو گرفتم ....

نزدیکتر شد ....

از جلوم رد شد ....

یه صندلی اینورتر راضیه و بقیه نشسته بودن ....

یه صندلی اونور تر چنتا دختر ....

نبش پله ها رو یه صندلی یه دختر تنها نشسته بود ....

که با همون چنتا دختر رو صندلی کناری میحرفید....

امیر نزدیک شد ....

دختره بلند شد ....

سلام داد ....

همکلاسیش بود ....

احوالپرسی کردن ....

نشست پیشش ....

نگام رو گرفتم ....

ناراحت نبودم ....

اما شادم نبودم ....

شیما حرف میزد ....

یه کلمه هم نفهمیدم .....

بی افش اومد ....

پاشد رف ....

رفتم پیش راضیه اینا ....

اینبار فقط یه نیمکت فاصله داشتیم ....

سرش رو انداخته بود پایین درس میخوند ....

دختره خودش رو کشیده بود کنارتر و با دوستاش که رو نیمکت وسطی بودن میحرفید ....

"یه دختر کاملا ساده"

خیلی ساده ....

من سر پا واسته بودم ....

گاهی قلبم تندتر میزد ....

دلم میخواس فقط نیگاش کنم

"آن روز وقتی سرت پایین بود "

تمام نگاهم را به "تو" دوختم ....

درونم بارها با "تو" حرف زدم ....

و "تو"

مخاطبت دختری بود که

"من"

نبودم ....

من از درون شکستم ....

و باز "لبخند " زدم ....

"لبخندهای تلخ را خوب آموخته ام"

 

گاهی اونم سری بلند میکرد ....

وقتی وانمود میکردم حواسم نیس ....

و گاه نگاها قفل میشد ....

"کاش تا ابد قفل میماند"

نگاهم میکنی ....

نمیدانم

"درونت چه میگذرد"

عشق؟

یا نفرت؟

هرچه باشد مهم نیست ....

من با نگاهای مبهم "تو"

"عجیب انس گرفته ام"

دقایقی گذشت ....

بدون اینکه حرفی به میان بیاید ....

بدون آنکه

من

و

تو

مخاطب هم باشیم ....

"دقایقی گذشت"

***

حراست اومد ....

داشت از پله ها میومد پایین ....

یهو چشش خورد به امیر ....

واستاد ....

نمیدونم چرا بهش گیر داد ....

سروصدا زیاد بود ....

یهو تموم نگاها دوخته شد رو اون ....

نمیدونم بخاطر تی شرت آستین کوتاش بود ....

یا پیش دختر نشستنش ....

درست نفهمیدم ....

شایدم چیز دیگه ....

فقط فهمیدم بهش میگف پاشو بریم بشین پیش من بخون ....

میشناسنش ....

مخصوصا باباش رو ....

پسر دیگه بود کلی بد و بیرا بارش میکرد ....

آقای ... میگف ... اما اون بلند نمیشد ....

نمیدونم چرا تموم نگام خیره بود بهش ....

ایندفعه فقط نگاش میکردم ....

میلرزیدم ....

تا حالا شکستنش رو ندیده بودم ....

دلم نمیخواس کسی کوچکترین حرفی بهش بزنه ....

آروم حرف میزد ....

نمیخواس پاشه ....

متوجه نگام شد ....

یه خنده اجباری گوشه لبش پدیدار شد ....

پاشد ....

با همون حرکات که خون  رو تو رگام به جوش میاره ....

اونا میرفتن ...

من میلرزیدم ...

تموم حواسم پرت شد ....

ول شدم رو صندلی ....

دلم میخواس اگه گناهه دختره بود بزنم لهش کنم ....

بد بگم ...

"منی که بزرگترین فحشی که بلدم بیشوره"

حتی به حراست ....

اما هول بودم ....

نگام خیره موند به در اتاق حراست ....

دقایقی گذشت ....

اومد بیرون ....

مستقیم سمت من ....

روبه روم ....

خیلی نزدیک ....

سرمو انداختم پایین ....

قلبم تند میزد ....

خیلی تند ....

واستاد کنارم ...

"لبه" ی نیمکت نشسته بودم ....

حس کردم میخواد چیزی بگه ....

نفس تو سینم حبس شده بود ....

بچه ها فهمیده بودن....

همه سکوت کرده بودن ....

خیره بودم به ورقه ....

اونقد نزدیک بود که حس کردم سایش رو ورقم افتاده

اگه تکون میخوردم بهش میخوردم

یهو نمیدونم چیشد ....

رف ...

انگار پشیمون شد ....

پشت سرمون از رو چمنا رف ....

جوری رف که دیگه ندیدمش ....

اون ساعت ۲ امتحان داشت ....

رف جلسه ...

مام رفتیم ناهار خوردیم برگشتیم همونجا رو نیمکت ...

سوالارو میخوندم ....

اصلا حواسم جمع نبود ....

یهو دوباره دیدمش ....

حتی نیگامم نکرد ....

مستقیم رف بیرون....

از اون روز دیگه ندیدمش .....

"همون روز ۳ بار اون شماره ز زده بود"

که حدس میزنم دوستشه ....

اما نشنیده بودم

وقتی کنارمی ....

دلم میخواهد خدا به تمام عالم "کات"

دهد ....

من باشم و

"تو"

فقط

منو "تو"

دلم عجیب هوای آغوشت را میکند ....

اما باز "نیستی"

***********

امروزم انتحان داشتم نبود ....

فقط فرازو دیدم ....

وقتی داشت رو پانل دنبال شماره صندلیش میگشت ...

********

عسل نوشت:بودنت آرامم میکند ....

باش ...

حتی از دور ...

"فقط تو باش"

 

+ تاريخ دوشنبه سیزدهم خرداد 1392ساعت 20:19 نويسنده عسل |

نوشته هایم ....

کل دنیای مجازی ام ....

حتی دستانم بوی

"تو"

را گرفته اند ....

کاش میدانستی هنوز هم به یاد تو مینویسم ....

*****

هفتم دوتا امتحانم تو یه روز افتاده بود ....

یکی ۱۱ تا ۱

دیگری ۴:۳۰

امتحان اول رو دادم ....

زود تموم شدم ....

تو حیاط با بچه ها جمع بودیم ....

یه صندلی اینور تر شیما تنها نشسته بود ....

رفتم پیشش ....

قرار داشت ....

داشتیم میحرفیدیم ....

"چشام دایورت ورودی ...."

یهو دیدم اومد ....

انگار بهم وحی شده بود ....

که میاد ....

وارد شد ...

"نگاش رو خودم ...."

نگام رو گرفتم ....

نزدیکتر شد ....

از جلوم رد شد ....

یه صندلی اینورتر راضیه و بقیه نشسته بودن ....

یه صندلی اونور تر چنتا دختر ....

نبش پله ها رو یه صندلی یه دختر تنها نشسته بود ....

که با همون چنتا دختر رو صندلی کناری میحرفید....

امیر نزدیک شد ....

دختره بلند شد ....

سلام داد ....

همکلاسیش بود ....

احوالپرسی کردن ....

نشست پیشش ....

نگام رو گرفتم ....

ناراحت نبودم ....

اما شادم نبودم ....

شیما حرف میزد ....

یه کلمه هم نفهمیدم .....

بی افش اومد ....

پاشد رف ....

رفتم پیش راضیه اینا ....

اینبار فقط یه نیمکت فاصله داشتیم ....

سرش رو انداخته بود پایین درس میخوند ....

دختره خودش رو کشیده بود کنارتر و با دوستاش که رو نیمکت وسطی بودن میحرفید ....

"یه دختر کاملا ساده"

خیلی ساده ....

من سر پا واسته بودم ....

گاهی قلبم تندتر میزد ....

دلم میخواس فقط نیگاش کنم

"آن روز وقتی سرت پایین بود "

تمام نگاهم را به "تو" دوختم ....

درونم بارها با "تو" حرف زدم ....

و "تو"

مخاطبت دختری بود که

"من"

نبودم ....

من از درون شکستم ....

و باز "لبخند " زدم ....

"لبخندهای تلخ را خوب آموخته ام"

 

گاهی اونم سری بلند میکرد ....

وقتی وانمود میکردم حواسم نیس ....

و گاه نگاها قفل میشد ....

"کاش تا ابد قفل میماند"

نگاهم میکنی ....

نمیدانم

"درونت چه میگذرد"

عشق؟

یا نفرت؟

هرچه باشد مهم نیست ....

من با نگاهای مبهم "تو"

"عجیب انس گرفته ام"

دقایقی گذشت ....

بدون اینکه حرفی به میان بیاید ....

بدون آنکه

من

و

تو

مخاطب هم باشیم ....

"دقایقی گذشت"

***

حراست اومد ....

داشت از پله ها میومد پایین ....

یهو چشش خورد به امیر ....

واستاد ....

نمیدونم چرا بهش گیر داد ....

سروصدا زیاد بود ....

یهو تموم نگاها دوخته شد رو اون ....

نمیدونم بخاطر تی شرت آستین کوتاش بود ....

یا پیش دختر نشستنش ....

درست نفهمیدم ....

شایدم چیز دیگه ....

فقط فهمیدم بهش میگف پاشو بریم بشین پیش من بخون ....

میشناسنش ....

مخصوصا باباش رو ....

پسر دیگه بود کلی بد و بیرا بارش میکرد ....

آقای ... میگف ... اما اون بلند نمیشد ....

نمیدونم چرا تموم نگام خیره بود بهش ....

ایندفعه فقط نگاش میکردم ....

میلرزیدم ....

تا حالا شکستنش رو ندیده بودم ....

دلم نمیخواس کسی کوچکترین حرفی بهش بزنه ....

آروم حرف میزد ....

نمیخواس پاشه ....

متوجه نگام شد ....

یه خنده اجباری گوشه لبش پدیدار شد ....

پاشد ....

با همون حرکات که خون  رو تو رگام به جوش میاره ....

اونا میرفتن ...

من میلرزیدم ...

تموم حواسم پرت شد ....

ول شدم رو صندلی ....

دلم میخواس اگه گناهه دختره بود بزنم لهش کنم ....

بد بگم ...

"منی که بزرگترین فحشی که بلدم بیشوره"

حتی به حراست ....

اما هول بودم ....

نگام خیره موند به در اتاق حراست ....

دقایقی گذشت ....

اومد بیرون ....

مستقیم سمت من ....

روبه روم ....

خیلی نزدیک ....

سرمو انداختم پایین ....

قلبم تند میزد ....

خیلی تند ....

واستاد کنارم ...

"لبه" ی نیمکت نشسته بودم ....

حس کردم میخواد چیزی بگه ....

نفس تو سینم حبس شده بود ....

بچه ها فهمیده بودن....

همه سکوت کرده بودن ....

خیره بودم به ورقه ....

اونقد نزدیک بود که حس کردم سایش رو ورقم افتاده

اگه تکون میخوردم بهش میخوردم

یهو نمیدونم چیشد ....

رف ...

انگار پشیمون شد ....

پشت سرمون از رو چمنا رف ....

جوری رف که دیگه ندیدمش ....

اون ساعت ۲ امتحان داشت ....

رف جلسه ...

مام رفتیم ناهار خوردیم برگشتیم همونجا رو نیمکت ...

سوالارو میخوندم ....

اصلا حواسم جمع نبود ....

یهو دوباره دیدمش ....

حتی نیگامم نکرد ....

مستقیم رف بیرون....

از اون روز دیگه ندیدمش .....

"همون روز ۳ بار اون شماره ز زده بود"

که حدس میزنم دوستشه ....

اما نشنیده بودم

وقتی کنارمی ....

دلم میخواهد خدا به تمام عالم "کات"

دهد ....

من باشم و

"تو"

فقط

منو "تو"

دلم عجیب هوای آغوشت را میکند ....

اما باز "نیستی"

***********

امروزم انتحان داشتم نبود ....

فقط فرازو دیدم ....

وقتی داشت رو پانل دنبال شماره صندلیش میگشت ...

********

عسل نوشت:بودنت آرامم میکند ....

باش ...

حتی از دور ...

"فقط تو باش"

 

+ تاريخ دوشنبه سیزدهم خرداد 1392ساعت 20:19 نويسنده عسل |